مهربانم،آسمان امشب شهاب باران است،ماه میدرخشد و ستارگان هلهله میکنند،تصویر چشمانت در آیینه نورافشان ماه به من میگوید که آسمان،شب میلاد تورا جشن گرفته است،روزهایت پر از شادی،شب هایت پر ستاره و رویاهایت پر از لبخند



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392 | 12:2 | نویسنده : هما |
سلام دوستای خوبم حالتون خوبه؟دلم براتون تنگ شده دوستان میگن چرا پست جدید نمیذاری؟؟؟؟؟واقعیت اینه ک دارم برا ارشد میخونم و واقعا وقت سرخاروندنم ندارم از همه عذرخواهی میکنم.برام دعا کنید واقعا به دعا احتیاج دارم.ایشاا... بعد کنکور دوباره میام.تا اونوقت بای دوستان

تاريخ : دوشنبه هشتم مهر 1392 | 11:15 | نویسنده : هما |

دوست خوبم لحظه سال تحویل قرارمون یادت نره!!!!!!!اول برای پدر خوبی ها دعا کن.مرسی دوست جونم!!!!شاید امسال سال سرنوشت باشه.

امیدوارم امسال به همه چیزایی که میخوای و خدا جون صلاح میدونه برسی!!!

برا منم لطفا حتما دعا کن

سال نو مبارک و پر عشق

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 | 20:41 | نویسنده : هما |

باد زمستانی با آخرین نفس هایش زوزه کنان از کنارم عبور میکند و گذر روزهای پایانی سال را در گوشم نجوا میکند.سالی که گذشت زشت و زیبا،خوب و بد هرگونه که بود تمام شد.این روزها بوی بهار می دهد،"و خدایی که در این نزدیکیست،در همین یک قدمی"در لحظات اجابت دوستان را از خاطر مبریم که که بی نیاز خداست و ما همگی محتاجیم

برایت آرزو میکنم بهترین هایی را که هیچ کس برایم آرزو نکرد

سال نو مبارک و پر عشق



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 | 20:25 | نویسنده : هما |
داشتم فراموش می کردم دیدنت را

داشتم فراموش می کردم نگاهی را که هرگز بر من نبود

داشتم فراموش می کردم لبخندی را که هرگز برای من نبود

داشتم فراموش می کردم دستانی را که در دستان دیگری بود

داشتم فراموش می کردم حسرت داشتنت را

داشتم ویران می کردم جاده ی یک طرفه ی احساسم را

داشتم فراموش می کردم تو را

داشتم فراموش می کردم خودم را

اما . . .

دوباره دیدنت

                 آتش زیر خاکستر بود



تاريخ : دوشنبه سی ام بهمن 1391 | 11:41 | نویسنده : هما |

دست روزگار لبانم را دوخته و بغضم در درونم می شکند

من ویران می شوم و ذره ذره وجودم از چشمانم لبریز می شود



تاريخ : دوشنبه سی ام بهمن 1391 | 11:33 | نویسنده : هما |
در اعماق وجودم تاریکی لانه کرده

و قلبم برای یافتن ذره ای نور چنگ بر دیوار سینه ام می زند

نفس های تندش نشان از خستگیست

کاش برای لحظه ای دست از تلاش بردارد

شاید من نیز قدری آرام گرفتم



تاريخ : دوشنبه سی ام بهمن 1391 | 11:29 | نویسنده : هما |

      نفرین بر تو

نفرین بر قلبی که درهایش را بی موقع باز کند

نفرین برقلبی که هرگز درهایش را باز نکند

نفرین بر من                     نفرین بر تو

 نفرین بر عشق



تاريخ : دوشنبه سی ام بهمن 1391 | 11:23 | نویسنده : هما |

کاش همه زبان ها برای لحظه ای سکوت می کردند

کاش همه گوش ها برای لحظه ای نمیشنیدند

تا من با تمام وجود خدا را فریاد میزدم

تا او در میان این سکوت به ندایم پاسخ دهد



تاريخ : دوشنبه سی ام بهمن 1391 | 11:14 | نویسنده : هما |

سید محبوب عزیز لطفا این دفعه که اومدی آدرس وبتو کامل بذار تا بتونم اد منم.مرسی



تاريخ : دوشنبه سی ام بهمن 1391 | 11:10 | نویسنده : هما |

تمامی کسانی که روزی به من میگفتند من سرتاپا گوشم برای حرفهای تو،

هنوزهم همانگونه هستند اما

دیگر گوشهایشان مانند سابق نیست

اکنون همگی نیاز به سمعک دارند



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 | 23:28 | نویسنده : هما |

سلام دوستان عزیز

لطفا اگه تا قبل از سال تحویل به وب من اومدید به لینک پدر مهربان هم یه سر بزنید

یکی از دوستامون یه قول و قرار گذاشته واسه شاد کردن پدر مهربان هممون،امام زمان(عج)

قرار واسه سال تحویله

امیدوارم شما هم شرکت کنید

ممنون



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 | 23:18 | نویسنده : هما |

چشمانت چگونه در این دنیای حقیر گنجانده شده

وسعت چشمانت به اندازه ای است که حتی خدا هم در آن جا میشود

وجودت پر است از زیبایی،از خوبی،از لطافت

نوای دلنشین صدایت را هیچ گیتاری قادر به نواختن نیست

هیچ نقاشی نمی تواند زیبایی های تو را به تصویر بکشد

دنیای آغوشت آرامش بخش ترین پناهگاه است

قامتت همچون ستونی است که حتی سنگین ترین بارها نیز آن را خم نخواهد کرد

هیچگاه این همه خوبی و حسن را که حتی زبان نیز قادر به بیان آنها نیست از من دریغ نکن

بگذار گرمای آغوشت یخ های قلبم را آب کند و همه زشتی ها را از من دور کند

صبرت،ایوب را به سخره گرفته

وجودت را از من دریغ نکن عزیزترینم



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 | 12:41 | نویسنده : هما |

در کدام گوشه این شهر فرنگ داستانی را رقم میزنی

که داستان من در این گوشه شهر بی تو ناتمام مانده؟

در این روزها که روزهای اجابت است از زمین و آسمان،از خدا تنها تو را میخواهم

روزها و شب های زیادی فراموش کردن این داستان را آرزو کردم

چه شب ها که برای فراموشی تا صبح اشک ریختم

اما داستان نیمه تمام برای همیشه در امن ترین گوشه قلبم منتظر تکامل است

قلبم میتپد به امید روزی که دستانت داستان نیمه تمام مرا از گوشه کناره های قلبم بیرون بکشد و با سخنان زیبا کاملش کند

در آن لحظه من خوشبخت ترین،روی زمینم و غرق در داستان عشقم

اما تا آن روز تنها من،قلبم،این دفتر و خدا از ماجرای داستان نیمه تمامم خبر داریم



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 | 16:7 | نویسنده : هما |
من از تو دلسوزی نمی خواهم

من از تو همدردی نمی خواهم

من از تو اشک نمی خواهم

من از تو وانمود کردن نمی خواهم

بازیهای تو مرا آرام نمیکند

من از تو تنها گوشی میخواهم که به غم هایم،درددلهایم،حرفهایم گوش فرادهی

من تنها از تو قلبی میخواهم که صندوقچه ی غم هایم را در دورافتاده ترین گوشه اش پنهان کنی و با آغوش مهربانت شادی هایم را به من برگردانی تا شاید غبار روی صندوقچه روزی به اندازه ای شود که دیگر نتوان درب آن را باز کرد

من از تو تنها مهربانی،محبت،عشق میخواهم

من از تو تنها چشمانی میخواهم که آیینه ی وجودم باشد؛که فقط خود را در آن ببینم

من از تو خودت را میخواهم،همین . . .



تاريخ : شنبه بیست و یکم بهمن 1391 | 15:55 | نویسنده : هما |
سخت است تنها بودن در میان کسانی که دوستشان میخوانی

سخت است درونت پرباشد از حرف،پر باشد از دلتنگی،پرباشد از غم،اما همیشه لبخند بر لب داشته باشی

سخت است پنهان کنی چیزی را که هستی و نشان دهی چیزی را که نیستی

سخت است بالشت خیس باشد از اشک اما در برابر دیگران خود را بی تفاوت نشان دهی

سخت است فراموش کنی کسی را که در وجودت ریشه دوانده

سخت است دستانی را که آرزویش را داری در دستان غریبه ببینی

سخت است کسی را که دوستش داری در حال ابراز علاقه به غریبه ببینی

سخت است بی تفاوتی دیدن

سخت است تنهایی

سخت است نگفتن و سکوت

سخت است یافتن یک گوش شنوا

سخت است عشق



تاريخ : چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 | 18:35 | نویسنده : هما |
سلام بر دوستان عزیزتر از جان . . .

با عرض پوزش بعد از عید به دلیل یه سری از مسایل نتونستم بهتون سر بزنم....

دلم برا همتون تنگ شده

با هرگونه تبادل لینک و لینک دوستان جدید کاملا موافقم

چشمم کور دندمم نرم حقمه

به دوستان خوبم که آپ هستن هم سر میزنم

خاک زیر پای همتونم

قول بدین که ببخشین این بنده ی حقیر و سراپا تقصیرو



تاريخ : چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 | 1:32 | نویسنده : هما |

پنجره های تنهاییم زا گشوده ام،شاید که این نسیم دلنشین همراه با بوی بهار،عطر تن آشنایی را باخود داشته باشد،شاید که او فریادی را به باد سپرده باشد که زمزمه اش به گوش من برسد.شاید که او از فرسنگها فاصله فریاد زده باشد « که من در راهم منتظرم بمان » و من هیچگاه این پنجره را نخواهم بست چون سال جدید عشق را برای من به ارمغان می آورد.

سال نو مبارک و پر عشق



تاريخ : دوشنبه هفتم فروردین 1391 | 22:44 | نویسنده : هما |

دنیای آرزوهای من زیباترین بهشت است و من خسته از زشتی های دنیا در آن قدم میگذارم.نسیمی دلنواز،صورتم را میبوسد و من عطر او را میشنوم.چشمانم را میگشایم و میبینم که زیر سلیه ی تک درخت پیر ساکن تپه مخملی،انتظارم را میکشد.و من امیدی تازه را درونم حس میکنم.میدانم که در این رویا هرچه میدوم به او نمیرسم اما می دانم رویایم روزی به حقیقت می پیوندد و من او را همانگونه که در رویا دیدم،خواهم دید.

او منتظر من است و من منتظر تحقق رویایم.

و همچنان به زندگی پر از سختی ادامه می دهم و زشتی هایش را تحمل میکنم.



تاريخ : دوشنبه هفتم فروردین 1391 | 22:0 | نویسنده : هما |

دلم تنگ است برای مهربانی ها،دوستی ها،یکرنگی ها،شادی ها و خنده ها و گریه ها.برای تسکین درد یک دوست با یک لبخند و برای شروع دوستی فشردن دست یک غریبه.برای هیاهو دلم تنگ است.برای کودکی دلم تنگ است.برای بازی دلم تنگ است.زمانی خواستار این سکوت و آرامش بودم.اکنون نیز هستم چون آن را الهام بخش می دانم.اما شکوه دوستی با ارزش تر از این کنج است.

دوستان،دوستان بیش از هرچیز دل کوچکم برای شما تنگ است.



تاريخ : دوشنبه هفتم فروردین 1391 | 21:51 | نویسنده : هما |

شبی در خواب باغی دیدم زیبا،پر از درختان پربار،رودهای روان و پرندگانی خوش الحان.گردشم در آن باغ خوابی بیش نبود،اما لذتش را هنوز هم حس میکنم و میدانم که دوباره روزی به آن باغ خواهم رفت.



تاريخ : دوشنبه هفتم فروردین 1391 | 21:45 | نویسنده : هما |

در باغ احساسم قدم میزنم.به بوته ای یاس میرسم.شاخه ای میچینم و لای گیسوانم مینهم.به امید روزی که دستی نوازشگر یا چشمانی مهربان و منتظر زیباییم را بستاید.

به چشمان دخترکی که از آب رودخانه مرا مینگرد،خیره میشوم.به پروانه ی زیبای که بالای سرم میپرد اشاره میکند.پروانه را در آغوش میکشم.حرف دل با او نجوا میکنم.پروانه میپرد و دخترک داخل ردخانه به من اطمینان میدهد که پروانه سخنم را درک کرده.

شاید این پروانه را هرگز روی شانه ات به مهمانی نپذیری و شاید او هرگز سخن دلم را با تو نگوید.اما من آسوده خاطرم که فرصت شنیدن به تو دادم ولی تو آنرا نپذیرفتی.شاید بار دیگر این تو باشی که پروانه ای را برای نجوا با من به سویم میفرستی.

اما این بار من آنرا با آغوشی باز پذیرا خواهم بود.

آغوشی گرمتر و مهربانتر از آغوش مادری.



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | 12:46 | نویسنده : هما |

در صفحه نیلگون آسمان جنگی است.جنگی بین خورشید و ابرها و در این میان ابرها هستند که شکست خورده خود را به گوشه و کناری میکشند تا از گزند خورشید مصون بمانند حال آنکه نمیدانند اگر خورشید مهربان نبود آنها نیز اکنون نبودند.

حال آسمان از هرگونه مزاحمی خالیست.آبی آبی و بدون حتی لکه ای کوچک از یک ابر سفید.

به آسمان خیره میشوم و در این صفحه آبی چیزی جز خدا را نمیبینم.

چشمانم را میبندم و دستانم را دراز میکنم و از نردبانی که او برایم فرستاده شاخه ای گل رز میچینم و از نردبان بالا میروم.بالا و بالاتر.به او میرسم.در قصری از ابرها و بر تختی زیبا از ماه و خورشید و فرشتگان گرداگردش.

من مبهوت شکوه و زیبایی او و فرشتگان شرمنده و خشمگین برای جسارت من.

برای لحظه ای جایگاهم را فراموش میکنم.به او مینگرم.بی توجه به خشم فرشتگان با لبخندی عمیف به قدمت تمام عمر زمین به من نگاه میکند.گویی هیچگاه خشمگین نمیشود.شرمزده سرم را به زیر می اندازم.به سمتم می آید و من از هراس عقوبت قدمی به عقب برمیدارم.سرم را بالا می آورد و در چشمانم مگاه میکند. به یکباره ترس از بین میرود و جای آنرا مهری عمیق میگیرد.

گل را از دستانم میگیرد و لا به لای گیسوانم قرار میدهد.برای لحظه ای خیره میشود و من میفهمم به خود به خاطر آفرینشش تبریک میگوید.

سیب سرخی در دستانم قرار میدهد و با همان لبخند نگاهم میکند.چشمانم را میگشایم.دیگر در آن قصر نیستم.از سیب و گل هم خبری نیست اما خود را نورانی تر میبینم.

و میدانم که او با همه مهربانیش گناهانم را بخشیده.



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | 12:34 | نویسنده : هما |

دری تنها منتظر دست مشتاقی است برای گشودنش و منتظر چشمانی است برای کشف رازی که سالهاست پشت خود پنهانش کرده.در خسته است.خسته از رازداری.و چیست راز پست در؟

در را میگشایم و چه میبینم؟باغی تاریک اما نور باران

و چه زیباست سکوتش و شکوهش

قاصدک ها مرا میخوانند به جشن ستایش گلی که آن را در میان گرفته اند.

و گل مانند دخترکی شیرین،با چشمانی که هنوز از نم اشکی که در فراغ مادر ریخته میدرخشد،مسحور زیبایی خود و ستایش فاصدکهاست

با خود میگوید:چرا قاصدکها برای من پایکوبی میکنند؟و جواب چیست؟

شاید قاصدکها در این تصورند که گل خداوندگار آنان است.

دستم را دراز میکنم و گلبرگی از گل میچینم.

و چه شیرین است طعم گلبرگ در کام رویای من.



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | 11:41 | نویسنده : هما |

چه زیباست قدم زدن در باغ معرفت،دیدن رویایی کوتاه اما شیرین زیر سایه درخت صداقت،نوشیدن جرعه ای شهد گوارا از نهر سعادت،شنیدن نجوای دلنشین شرافت،ملاقات غریبه ای آشنا کنار بوته مهر،چیدن گل محبت،تقدیم آن برای آغاز آشناییو فشردن دست دوستی و دیدن لبخندی شیرین به وسعت تمام عمر و یافتن حسی عمیق و یافتن یاری ثابت قدم در دوستی.

و چه شیرین است داشتن رفیقی همراه و ثابت قدم

و چگونه است لمس این زیبایی ها؟

ساده تر از پلک برهم زدنی

تنها بازمزمه حرفی،واژه ای،جمله ای از عشق



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | 11:31 | نویسنده : هما |

زندگی چیست؟

زندگی غنچه محبت است که در آغوش عشق میشکفد

زندگی شاخه معرفت احساس است

زندگی دست نوازشگر خداست

زندگی صحنه بازی کودکانه بزرگترهاست

و در آخر زندگی گذر سن ثانیه هاست و در انتها تولد مرگ

و چه باشکوه است طعم شیرین گذر لحظه ها



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | 11:19 | نویسنده : هما |

دستانم خشونت مردانه را به ارث برده و روحم لطافت زنانه را فریاد میزند و جسمم فرسوده از جنگ نابرابر فریاد جگرخراش حق و سکوت خشونت بار ظلم،راهنمایی مهربان را نجوا میکند.دستی پر از عطوفت که مرا از سیاهی مرداب به روشنایی امید رهنمون شود.



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 | 10:41 | نویسنده : هما |

من که هستم؟

فرزند خاک

کدامین خاک؟

خاکی که شکوهش در شیهه اسبان خسته و غبار آلود طنین انداز میشود

و سرخی لاله هایش میزان عشقش را سنگین کرده

خاکی که مادران آن بر سربندهای سبز بوسه میزنند و سجده شکر بجای می آورند برای نیکبختی فرزندانشان

خاک مادران مرد(mard)

خاکی که مرز آن را کمان آرش نشان میدهد و قدرتش را گرز رستم

خاکی که ققنوس بر آن گریست و تا زمانی که اشک او از دل این خاک میجوشد هیچ دیوی را 

یارای چنگ زدن بر آن نیست

خاک شیرانی که عشق را نیز شرمنده کردند

خاکی که در هر گوشه ی از آن ستاره باریده

خاکی که نیمی از آسمان است



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 | 10:34 | نویسنده : هما |

نسیمی دلنواز روحی تازه به من میبخشد و بر تاریکی های قلبم غبار فراموشی میفشاند

من فراموش خواهم کرد آبی گل های لاله را،و فراموش خواهم کرد هرم نفس گیر شب های تابستان را،

و فراموش خواهم کرد لحظه مرگ پروانه را.

کنون در قلبم تنها فانوسی روشن است و چشمانم افق را میکاوند.

اما من هرگز فراموش نخواهم کرد شب گرد نابینا را که فانوس خویش به قلب من بخشید



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 | 10:26 | نویسنده : هما |

زنجیرها با قلبم مهربان شده اند

صدایم در گورستان احساس مدفون است

دست صورتگر لبانم را محو کرده

آتشی از قلبم جوانه میزند و درونم را خاکستر میکند

و باز فریادم میمیرد زیرا روزنه ای برای خروج ندارد

دست صورتگر لبانم را محو کرده

پرنده درون قفس بی تاب تر شده زیرا قفس تنگ تر میشود

و لحظه آخر نزدیکتر



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 | 10:20 | نویسنده : هما |
  • وکیل زمانی
  • سیستان منت